Stories

The Lake Story داستان دریاچه

Persian

Original Persian text, restored from the author-owned source file.

Persian

حتی اگر بارانی زردش را هم از میان هوای مه آلود اطراف دریاچه ندیده بود، می توانست از شکل سیگار کشیدنش بشناسدش. او دستش را بعد از کام گرفتن از سیگار طوری صاف می کرد که سیگار را به دورترین نقطه از بدنش ببرد، انگار نه انگار همین چند لحظه پیش روی لب هایش گذاشته بودش. موسی به او خیره شده بود. توی این چند روز بارهای زیادی خواسته بود با او هم کلام شود. حتی چشم ها و نگاهشان هم به هم گره خورده بود و حتی دختر سعی کرده بود با لبخندی فشار این بار سنگین را برای او قابل تحمل تر کند. ولی همان یک باری هم که موسی سلام کرده بود فقط توانسته بود همان حرف هایی را بزند که آدم وقتی از کسی خانه ای اجاره می کند می گوید.

از همان دوران مدرسه که هم سالانش شروع کرده بودند به ارتباط گرفتن با دخترهای مدرسه کناری، موسی فهمیده بود مهارتی توی این کار ندارد. احمد، تنها دوستش به او گفته بود برای اینکه ضربان تحمل ناپذیر قلبش را کنترل کند و جلوی خیس شدن ناگهانی دست هاش را بگیرد، کافی ست سعی کند خودش باشد، گفته بود فقط وقتی خودش باشد دیگر صدایش نمی لرزد، پیشانی اش به عقب و گوش هایش به سمت بالا کشیده نمی شوند و می تواند حرف های معمولی بزند، احمد گفته بود همین حرف های عادی برای نزدیک شدن به یک دختر کافیست. خود احمد هم سال ها بعد با یکی از مشتری ها که آمده بود فیلم پنجره عقبی را کرایه کند همینطور دوست شده بود. موسی اما هنوز هم این راز ساده را یاد نگرفته بود. همیشه با همه با احترام رفتار کرده بود.

با پدرش همانطور حرف زده بود که با مدیر مدرسه، با کارمند بانک و حتی با احمد. اما حالا دختری برای اولین بار حس عجیبی را درونش بیدار کرده بود و موسی، داشت دختر را همان جایی میدید که روزی پدر و مادرش همدیگر را دیده بودند. دختر سیگارش را خاموش کرد و موسی دید که یک حجم زرد رنگ میان مه می درخشد و از خط ساحلی دریاچه، از دوردست به او نزدیک می شود. پوست پیشانی اش به عقب کشیده شد و صدای قلبش را شنید. با خودش تکرار کرد: عادی باش. حرف های معمولی بزن. اما نتوانست. پراید گلی اش را روشن کرد و به خانه برگشت. دیده بود دختر عصرها با سگش می آید جلوی ساختمان. با همان بارانی زرد. گاهی می ایستاد و کنار پارکینگ ماشین ها سیگار می کشید. موسی هم توی این چند روز تمرین کرده بود طبیعی سیگار بکشد. مثل دختر.

دودش را نگه می داشت، تلخی اش را تحمل می کرد و بعد، با نفسی عمیق بیرونش می داد. ریش هایش را تراشید، غذای مادر را داد و به او گفت که حواسش به سالگرد پدر هست و امشب می بردش کنار دریاچه. اکسیژن را به او وصل کرد، رادیو را روشن کرد و صدای دعایی که غروب پنجشنبه ها خوانده میشد فضای خانه را پر کرد. رفت و کنار ماشینش منتظر دختر ایستاد. صدای جیغ دو گربه که کمی آن طرف تر بودند را شنید. یکی روی زمین افتاده بود، شکمش رو به آسمان بود و دیگری سعی می کرد با دستش که روی هوا معلق مانده بود او را بزند. موسی دست به جیبش برد و سیگاری روشن کرد. همیشه نیمه شب این جیغ ها را شنیده بود، بچه تر که بود ازشان می ترسید، مادرش گفته بود گربه ها برای غذا و قلمرو دعوا می کنند.

گربه ای که روی به شکم خوابیده بود یک لحظه چرخید و خواست فرار کند که گربه بزرگ تر روی کمرش پرید و گردنش را گاز گرفت. حالا، یکی کاملا مطیع دیگری شده بود. دختر: بالا هم می تونستین بکشینا. . . یعنی به مسافرها می گیم نکشن ولی میدونم کسی گوش نمیده. شما هم راحت باشین، فقط پنجره رو بذارین بعدش یکم باز بمونه. دختر در حالی که سگش را گرفته بود که به سمت گربه ها نرود کنارش ایستاده بود. موسی: داشتم می رفتم بالا، دیدم هوا خوبه گفتم یه سیگار بکشم. کل روز فکر کرده بود که چنین جمله ای می تواند شروع یک مکالمه عادی و روزمره باشد. ولی حالا که دختر به یکباره ظاهر شده بود باز هم همان حالت غیر طبیعی را توی بدنش حس می‌کرد. دختر: آره، البته هواشناسی گفت قراره فردا باد شدید بیاد. . . اینم آرامشِ قبلشه.

موسی: به خاطر مامان هم هست که نمیرم بالا، نمی خوام اذیت بشه. . . دختر سرش را تکان داد و کمی سکوت کرد. موسی به سگ دختر نگاه کرد و دختر به گربه ها. -خواهر منم گاهی همین کار رو می کنه موسی با تعجب به گربه ها نگاه کرد. دختر خندید. -میاد پایین سیگار می کشه که من هوس نکنم. موسی: نمی دونه سیگار می کشی؟ -چرا. . . ولی الان نباید بکشم. . . حامله ام، یه ماهشه. موسی احساس کرد پوست کشیده شده پیشانی اش به جای عادی خود برگشته. قلبش داشت کم کم آرام میشد. با لبخند نصفه نیمه ای پک آخر را به سیگارش زد و زیر پا خاموشش کرد. دختر بند سگش را سمت خودش کشید. -فقط. . . میشه فردا که طوفان شد پنجره ها رو ببندید؟ موسی: سمت دریاچه هم طوفان میاد؟ -آره. . . ولی کمتر. دورش پر از درخته اونجا.

موسی سیگار دیگری روشن کرد. -ما چند شب دیگه هم می مونیم. دختر: راحت باشین. این وقت سال سرمون خلوته. . . من باید برم. شب تون بخیر گربه ها آرام شده بودند و هر کدام داشت یک گوشه خودش را لیس می زد. موسی به خانه برگشت تا مادر را به سمت دریاچه ببرد. لباس های گرم خودش را پوشید و به سمت اتاق مادر رفت. کپسول اکسیژن خالی شده بود. با عجله با اشپزخانه رفت و کپسول جدید را کشان کشان به اتاق برد. به مادر وصلش کرد. مادر به سختی نفس می کشید و هشیار نبود. سعی کرد کمی با دهان به او تنفس مصنوعی بدهد. دستش را جلوی دهانش گذاشت، ها کرد. بوی سیگار می داد. چاره ای نداشت. دوباره کپسول را به مادر وصل کرد. مادر بریده بریده نفس می کشید. فشار کپسول اکسیژن را بیشتر کرد. اما جریان تنفس تغییری نداشت. نشست پایین تخت.

بعد از چند لحظه سیگار دیگری روشن کرد و خیره به پنجره دودش کرد. مادر داشت نفس های آخرش را می کشید. بلند شد و پنجره را باز کرد. خورشید کاملا غروب کرده بود و باد ملایمی زوزه می کشید. مادر را در آغوشش گرفت. روی صندلی چرخدار گذاشتش. کپسول اکسیژن را زیر بغلش گذاشت و به سمت ماشین حرکت کرد. توی راه صدای باد با صدای قرآن رادیوی ماشین یکی شده بود. موسی به سمت دریاچه رفت. مادر را روی صندلی چرخدارش نشاند و میان مه غلیظ به سمت دریاچه هلش داد. اینقدر جلو رفت که چرخ های صندلی داخل آب شدند. کنار مادر توی آب نشست. صدای ضعیف قرآن و باد هنوز در هم آمیخته بودند و توی فضا می پیچیدند. توی خانه، پنجره باز مانده بود و باد هر چند دقیقه یکبار، آن را محکم به هم می کوبید.