توی همین چند ماهی که با آوا آشنا شده بودم از تک تک جزییات رفتارها و حرف هایش لذت می بردم. می دانستم او هم همینقدر من را دوست دارد. بارها گفته بود. همیشه تاییدم می کرد، بدترین لباس ها را اگر می پوشیدم باز هم دوستم داشت و به نظرش خوش لباس ترین مردی بودم که تا به حال دیده. حتی برخلاف دخترهای دیگری که در زندگی ام بودند، من را مرد مستحکمی می دانست که می تواند به او تکیه کند. هر وقت از هرجا خسته و کلافه بود کافی بود چند دقیقه با من حرف بزند، بعد ادعا می کرد که هرچیزی که دلش می خواسته را شنیده و حالش از قبل خیلی بهتر است، گیرم که من برای گفتن هیچ کدام از آن حرف ها تلاش اضافه ای نکرده بودم. کسی را پیدا کرده بودم که حضور داشتنم برایش کافی بود.
دو هفته ای میشد که رفته بود به ویلای پدری اش. جایی اطراف همین شهر. قرار بود ماجرای آشنایی مان را برای اولین بار با پدرش مطرح کند، بعد هم مقداری از وسایل ضروری اش را توی یک چمدان بریزد و بیاید تا برای مدتی کوتاه، زندگی کنار هم را تجربه کنیم. توی این مدتی که پیش پدرش بود، به شکل عجیبی جای خالی اش را حس می کردم. جلوی آینه که می رفتم صدایش را می شنیدم: چه مهندس جذابی! شما مدیر یه شرکت بزرگ هستین، نه؟ اما توی همین مدت بود که برای اولین بار حس کردم چیزی توی این رابطه لنگ می زند. فکر کردم قرار است در یک نقطه مشخص نمایش تمام بشود. قرار است بفهمم هر دو مشغول اجرای نقش بودیم. هر کدام مان داشته چیزی به دیگری می بخشیده که خودش از همه به آن محتاج تر است.
اما هر چه اتفاقات این چند ماه را بالا و پایین کردم نفهمیدم مشکل کجاست. نمی توانستم بفهمم این هم یکی از آن ترس های زودگذر و فریبنده است یا چیزی واقعا، بین ما دوتا داشت کارش را درست انجام نمی داد و اجازه نمی داد به آن اطمینانی دست پیدا کنم که هر عاشقی باید برای تمام زندگی داشته باشدش. تصمیم گرفتم امتحانش کنم. فکر کردم این بار که برگشت، به او خواهم گفت از محل کارم اخراج شده ام، می گویم هزینه های شرکت به خاطر شرایط اقتصادی اخیر کشور بالا رفته و رییس شرکت، کسی که سال های زیادی دوست و هم کلاسی اش بوده ام و یک جورهایی با هم شرکت را تاسیس کرده بودیم، تصمیم گرفته من را اخراج کند. سکه زندگی دوباره برخلاف اختیار من فرود آمده و با وجود تلاش های زیادم برای شرکت در تمام این سال ها، اخراج شده ام. . .
نقشه بی دردسر و درستی بود. به کمکش می توانستم شرایط سختی را شبیه سازی کنم که ممکن بود در آینده پیش بیاید. اگر آوا کنارم می ماند، صداقتش را آزموده بودم و کنارش می ماندم. در غیر این صورت، جواب سوالم پیدا شده بود و دیگر به این نمایش فریبنده تن نمی دادم. شنبه ساعت دوازده قرار بود ببینمش. برای دیدنش مشتاق و دلتنگ بودم، اما لباس هایی که خیلی دوست شان داشت را نپوشیدم، عطری را زدم که خودم دوستش داشتم و آوا هیچ وقت واکنش خاصی به آن نشان نداده بود. موهایم را مرتب کردم و به سمت ورودی شهر رفتم. قرار بود با دختردایی اش تا آنجا بیاید، بعد پیاده شود و با ماشین من به شهر برگردیم. چند دقیقه دیرتر رسید. هر دو از ماشین پیاده شدیم، مدتی طولانی یکدیگر را در آغوش گرفتیم. گفت: چقدر خوش بویی. چه پسر خوش لباسی! دلم برات تنگ شده بود.
چمدان سنگینش را برداشتم و توی ماشین گذاشتم. حرکت کردیم به سمت شهر. سی دی آهنگی از توی کیفش بیرون آورد و توی دستگاه پخش گذاشت. چند آهنگ را رد کرد تا به موسیقی مورد نظرش رسید. گفت همه این دوهفته ای که از هم دور بودیم، هر وقت دلش برایم تنگ می شده، به این ترانه گوش می کرده. یکی از همان آهنگ هایی بود که در آن یک مرد دارد معشوقه ی بی نقصش را توصیف می کند و می گوید در هر لحظه زندگی او را می خواهد. کمی سکوت کردم. یادم آمد باید شبیه کسی رفتار کنم که کارش را از دست داده. به اندازه کافی نقشم را در نمایش عشق سوزان و اشتیاق و دلتنگی بازی کرده بودم. پرسید: تو وقتی دلت برام تنگ میشد چیکار می کردی؟ صورتم را در هم کشیدم، لب هایم را جمع کردم. گفتم: راستش من روزهای سختی داشتم.
میان دنده عوض کردن دزدکی نگاهش کردم، ترکیب غریب و تازه ای از تعجب و نگرانی توی صورتش دویده بود. گفتم: آوا. تو که می دونی، من همیشه آدمی بودم که توی سختی ها، به تنهایی بار زندگیم رو به دوش کشیدم. همیشه فقط خودم رو داشتم. سر تکان داد، می دانستم اگر شروع به حرف زدن کند می گوید برای همین است که همیشه من را ستون محکم و تکیه گاه زندگی اش می داند و به داشتنم افتخار می کند. ادامه دادم: یه اتفاقی افتاده که نمی دونم الان باهات مطرحش کنم یا دوست داری بعدا بشنویش. گفت: می خوام زودتر بدونم. چرا این چند روز بهم چیزی نگفتی؟ -ترجیح می دادم وقتی پیش هم هستیم ازش حرف بزنم. راستش، من کارم رو از دست دادم. بعد هم مو به مو و با جزییات برایش از اتفاقی که نیفتاده بود گفتم.
سکوت کرد و آهنگ بعدی که از سی دی پخش میشد را متوقف کرد. پرسید: حالا چی میشه؟ به گمانم همه چیز داشت خیلی خوب پیش می رفت. گفتم: خودم هم نمی دونم. توی این شرایط که همه شرکت ها دارن از نیروهاشون کم می کنن، یکمی نگرانم. گفت: خب بیا فعلا بهش فکر نکنیم. تو قبلا هم توی این شرایط بودی. حتی سخت تر از این. راستی شنیدی یه دختر و پسر رو اخیرا دستگیر کردن؟ توی ماشین داشتن راهشون رو می رفتن. حالا چون خونواده هاشون خبر نداشتن قراره چند ماه توی زندون بمونن. شرایط عجیبی شده. سر تکان دادم. داشت سعی می کرد موضوع صحبت را عوض کند. گفتم: ولی حالا که بابای تو خبر داره، نه؟ توی سکوت سر تکان داد. گفتم: بهش نگفتی؟ - چرا، اما هنوز در مورد اینکه قراره یه مدت با هم زندگی کنیم چیزی نمی دونه. گفتم: یعنی نمی خوای بیای اونجا؟ سکوت کرد.
از توی آینه به چمدانش که نصف پنجره پشتی را پوشانده بود نگاه کردم. گفتم: این ماجرا ذهنم رو درگیر کرده. نمی دونم از پسش بربیام یا نه. راستش دارم فکر می کنم دختری مثل تو که همیشه همه چیز براش فراهم بوده، می تونه توی چنین بحرانی کنار من باشه؟ یک قدم جلوتر رفتم. گفتم: من وقتی تنها بودم، وقتی که تازه شرکت رو تاسیس کرده بودیم مجبور بودم اونجا بخوابم. گاهی هم مجبور بودم کارهای سختی انجام بدم. توی اون مدت، جایی برای خواب نداشتم و شب همون جا می موندم. صبح هم قبل از اومدن کارمند ها بیدار می شدم و کل دفتر رو تمیز می کردم و براشون صبحونه آماده می کردم. حتی گاهی فرصت نمی کردم حموم عمومی برم و مجبور می شدم توی همون دستشویی خودم رو بشورم. روزهای سختی بودن. اما حالا اگه دوباره به اون روزها برگردم، تو می تونی کنارم باشی؟
می تونی چنین شرایطی رو تحمل کنی؟ گفت: ولی من به قدر کافی پول دارم، همیشه داشتم. پدرم تامینم می کنه، می تونیم با اون پول زندگی کنیم. گفتم: ولی به هرحال اون پول هم یک روز تموم میشه و اگه تا اون موقع کار پیدا نکرده باشم، مجبور میشیم گاهی گرسنگی بکشیم، گاهی برای کمی پول باید محل کار و زندگی دیگران رو نظافت کنیم. چنین شرایطی برای تو قابل تحمل نیست و تو رو وادار می کنه من رو رها کنی و به زندگی قبلیت برگردی. و اگه قراره این اتفاق بیفته، چرا باید زندگی مشترک رو شروع کنیم؟ چه احتیاجی هست با هم ازدواج کنیم؟ سکوت کرد. دم کافه ای که اوایل دوستی مان به آنجا می رفتیم توقف کردم. گفتم: می خوای بریم یه قهوه بخوریم؟ گفت: نه. گفتم: حس می کنم دوست نداری الان بیای پیش من و تصمیم داری بری پیش دختر داییت. کمی سکوت کرد. سر تکان داد.
رساندمش. موقع خداحافظی چشم هایش خیس بود، اما گریه نمی کرد. گفت: دوستت دارم. گفتم: من هم دوستت دارم. چمدانش را توی آسانسور گذاشتم و رفت. فردا و روز بعدترش با هم تماسی نداشتیم. فقط صبح به خیر گفتیم و توی چند پیام کوتاه حال همدیگر را پرسیدیم. احساس قدرت می کردم. توی نقشه ام موفق شده بودم. دختری که همیشه تاییدم می کرد حالا به خاطر شغلی که در واقعیت از دستش نداده بودم ترسیده بود. جا زده بود و دیگر از حرف های همیشگی اش خبری نبود. روز سوم بود که کلافه شدم. تصمیم گرفتم کمی سردتر رفتار کنم. منتظر ماندم تا او اول پیام بدهد. نزدیک های ظهر بود که سلام کرد و حالم را پرسید. با چند کلمه مختصر پاسخ دادم. غروب شد. غروب دلگیر جمعه. بعد هم تاریکی. تحملم تمام شده بود. تماس گرفتم. جواب نداد. پیام دادم و حالش را پرسیدم. باز هم جواب نداد.
فکر کردم شاید خودش را به کاری یا کسی مشغول کرده تا خلا حضور من را حس نکند. به خودم گفتم: بهتره فراموشش کنم. اون آدمی نبود که بشه یک عمر کنارش زندگی کرد. برای اولین بار در زندگی ام سیگار کشیدم و به صدایی گوش دادم که در اعماق وجودم می گفت: همه چیز همینطور ساده تمام نمی شود، او برای برگشتن تلاش می کند. یک ساعت بعد زنگ زد. جواب ندادم. پیام داد: عزیزم ببخشید دستم بند بود، خوبی؟ به جای پاسخ دادن رفتم دوش گرفتم. دو ساعت بعد پیام دادم: خوبم. روز سختی داشتم، میرم بخوابم. شب به خیر. فردا صبح توی محل کار خودم را توی پروژه ای که اخیرا قراردادش را امضا کرده بودم غرق کردم. نباید کوتاه می آمدم. این مهم ترین آزمایش بود. مثل یک مراسم آیینی قبل از ورود به فصل جدید زندگی.
قبل از شروع یک زندگی مجلل با دختری که یک خانه بزرگ داشت، ماشین گران قیمتی که از آن استفاده نمی کرد و پول قابل توجهی که پدرش ماهانه به حسابش واریز می کرد. ساعت 11 شده بود و هنوز هیچ پیامی از او نگرفته بودم. مدیر شرکت از من خواست به نمایندگی از شرکت در یک جلسه نسبتا طولانی شرکت کنم. برای من که دوست داشتم فکرم را به چیزی مشغول کنم بهترین پیشنهاد بود. طبق عادت گوشی ام را از دسترس خارج کردم و به سمت محل جلسه حرکت کردم. جلسه ای بود با یک قرارداد گران قیمت. پولی که از این جلسه عایدم میشد می توانست برای یک مراسم ازدواج درست و حسابی کمکم کند. کافی بود آوا هم از این آزمایش موفق بیرون بیاید. بعد از سه ساعت جلسه تمام شد. توانسته بودم متقاعدشان کنم. با وجود سرمستی از این موفقیت، هنوز هم دلم نمی خواست گوشی ام را روشن کنم.
از آوا و اینکه توانسته بود سه روز، به همین راحتی رهایم کند کلافه بودم. وقتی به دم در شرکت رسیدم دیدم آنجا ایستاده. با یک دسته گل. از ماشین پیاده شدم و به سمتش رفتم. پرسیدم: اینجا چه کار می کنی؟ گفت: تو اخراج نشدی؟ پرسیدم: رفتی بالا؟ گفت: کجا بودی؟ - رفته بودم یه جلسه کاری. - تو اخراج نشدی؟ صدایش می لرزید و چشم هایش خیس شده بود. - یکم توضیحش سخت و طولانیه. - گوشیت از صبح خاموش بود. خونه هم نبودی. نگرانت شدم. رفتم دم خونه ت و همسایه ها گفتن رفتی بیرون. اومدم اینجا. مجبور شدم برم بالا و خودم رو معرفی کنم. رفتم و با کمی غرولند از رییست خواستم حالا که اخراجت کرده، حداقل کمکم کنه تا پیدات کنم. آوا فهمیده بود که هیچ وقت اخراج نشده بودم.
گفت دیشب ماشینش را فروخته تا به من کمک کند، می خواسته با پولش مدتی زندگی کنم، حداقل تا وقتی توی یک شرکت دیگر، کار جدیدی پیدا کنم. دسته گلی که دستش بود را به من داد. - من دوستت داشتم. ولی حق با تو بود، من همیشه نازپرورده بودم، هیچ وقت سختی نکشیدم و توی شرایط پیچیده نبودم. همیشه هرچیزی خواستم برام فراهم شده و هیچ وقت مجبور نبودم وسط اتفاق های عجیب زندگی تنها باشم. هیچ وقت یاد نگرفتم کسی که بهم دروغ بزرگی میگه رو چطور ببخشم. من به اندازه تو قوی نیستم. شجاع نیستم. دوستت دارم و دلم می خواد کسی وارد زندگی تو بشه که بتونه با شرایط پیچیده تو کنار بیاد. با دستمال سفیدی که از جیبش بیرون آورد، با ظرافت تمام گوشه ی چشم هایش را پاک کرد. بعد به آن سمت خیابان رفت. دختر دایی اش پشت فرمان ماشین منتظرش نشسته بود.
بدون آنکه سر بچرخاند و من را نگاه کند ماشینش را روشن کرد. راهنما زد، به آهستگی وارد خیابان شد و هر دو از من دور و دورتر شدند. . .