نمی دانم چندمین موج تنهایی سراغم آمده بود. طوری توی خودم پیچیده بودم که انگار درهای صندوقچه ای که درونش تماما رنج ها و دردهای دنیا نگهداری می شوند را باز کردهاند و همه شان را ریخته اند روی سر من. این طور وقت ها توی خانه تنها می مانم. دلم نمی خواهد کسی را ببینم. سیگاری می گیرم توی دستم و خیره می مانم به کوچه و بچه هایی که آن پایین توپ را دنبال می کنند. این که همیشه توی خانه حضور دارم باعث می شود روزهای عید، همسایه ها خیال شان راحت باشد که یکی توی ساختمان هست. پدر و مادرم هم ماشین شان را روشن می کنند و از شهر می زنند بیرون؛ من می مانم و چندمین موج تنهایی.
گاهی بسته ای که برای یک همسایه سر می رسد را تحویل می گیرم یا درِ پارکینگ را از این بالا، برای همسایه ای که از سفر برمی گردد باز می کنم. امسال اولین سالی ست که محمدحسن این کارها را انجام می دهد. توی جلسه ساختمان تصمیم گرفتند تا با اجازه همسایه ای که تازه مهاجرت کرده، پارکینگش را به او بدهند. محمدحسن هم دور پارکینگ دیواری کشید و اتاقک کوچکی برای خودش، همسرش و سه دخترش ساخت. همان جا زندگی می کنند. گاهی می گوید دلش برای مزارشریف تنگ شده، همان طور که من گاهی لابه لای موج های تنهایی، دلم برای کسانی که زمانی آمده اند و برخلاف انتظار زندگی جدامان کرده، تنگ می شود. بعضی وقت ها تنها راهی که برای شیرین کردن زندگی داریم، پرسه زدن توی تلخی های گذشته است. چندماهی می شود که از مزارشریف فرار کرده اند و آمده اند تهران.
خودش، همسرش و دخترهایش کف یک اتوبوس خوابیده اند، تمام سرمایه شان که ده هزار افغانی بوده را گذاشته اند کف دست راننده و مامور گمرک و مستقیم آمده اند وسط آرژانتین پیاده شده اند. می گفت لطف خدا بوده که پدر را پیدا کرده. توی همان ترمینال، صدای اذان را که شنیده، بدون اینکه بداند قرار است کجا برود مستقیم رفته توی مسجد. بعد از نماز هم رفته پیش سید مرتضی، روحانی محل. گفته شیعه است و در راه مانده، حاضر است هر کاری بکند تا برای خودش و دخترهایش یک جای خواب و کمی غذا فراهم کند. سید مرتضی هم که ثواب کمک به ابن سبیل را به این راحتی ها از دست نمی داده توی صف مسجد دلالی خیرخواهی کرده بود.
چند روزی توی کتابخانه محل بهشان جا داده و آخرسر بعد از اینکه از از او قول گرفته که هفته ای یک روز مسجد را نظافت کند، پدر را راضی کرده بود که بیاورد و بکندشان سرایدار ساختمان. بابا هم که روی حرف سیدمرتضی حرف نمی زد. می گفت اینطوری خیالش راحت تر است و وقتی من طولانی مدت توی خانه تنها میمانم، کمتر نگرانم می شود. من اما می دانستم بزرگی و غربت این شهر، یک روز محمدحسن را هم می بلعد. محمدحسن امروز از من خواسته بود بمانم خانه، دوشنبه بود و قرار بود بعد از نماز ظهر، بماند و کارهای مسجد را انجام دهد. سیدمرتضی هم مثل باقی اهالی ساختمان، برای تعطیلات عید رفته بود سفر و مسجد را سپرده بود دست او. نشسته بودم پشت پنجره و به کوچه ای که توی عید از بچه ها خالی میشد نگاه می کردم که در را زدند. یاسمن بود. دختر کوچک محمدحسن.
پدر گفته بود دو دختر دیگر محمدحسن با مادرشان آمده اند اینجا و یاسمن از همسر قبلی اش برایش مانده. تعارفش کردم که بیاید داخل. خواست کفش هایش را در بیاورد. گفتم: راحت باش، مهمونامون با کفش میان داخل. مضطرب نبود. لبخند به لب داشت. پرسید می تواند کمی پیش من بماند؟ تازه بیست ساله شده بود، اما صورتش هنوز به دخترهای نابالغ می ماند. پرسید: مزاحم نیستم؟ لبخند زدم و سر تکان دادم. گفتم: من هم امروز مثل تو تنهام. گفت همیشه وقتی تنها بوده، از پشت پنجره اتاقک در را نگاه می کرده و منتظر می مانده تا سر برسم، می گفت دوست داشته یک روز با من حرف بزند. موهای جو گندمی ام و این که همیشه لبخند می زدم را دوست داشته و حس می کرده کنار من احساس امنیت می کند. با لبخند پرسیدم: الان هم نظرت همینه؟ سر تکان داد. کمی کنار کشیدم تا بیاید روی تخت بنشیند.
نشست، بیرون را نگاه کرد و بدون هیچ حرفی سرش را روی شانه ام گذاشت. از کفش های آل-استار قرمزش تعریف کردم. گفتم: من هم یک جفت شبیه همین ها دارم، خیلی خراب شدن، اما دلم نیومد دورشون بندازم. می خوای ببینی شون؟ داشتم از روی تخت بلند می شدم تا کفش ها را نشانش بدهم که دستم را گرفت. -میشه بعدا نشونم بدی؟ لبخند زدم. خم شد و بند کفش هایش را باز کرد. -همیشه ازین کفش ها پای بچه های مدرسه می دیدم و از مادرم می خواستم برام یکی بخره. ولی چون یکی از پاهام از اون یکی کوچکتره، راحت نمی شد پیدا کرد، باقی کفش هام رو هم کفاش درست می کرد. پشت کفش هایش نوشته شده بود: Design Custom گفت آخرسر یک آقای خارجی که مادرش خانه شان را تمیز می کرده روز عید آمده و اینها را داده به مادرش.
گفت وقتی می پوشدشان پاهاش بدجوری داغ می کنند و اگر زیاد باهاشان راه برود، تاول می زنند. -مامانم یه روز صبح از خونه رفت و دیگه برنگشت. فکر کنم چون نمی تونم به خاطر پاهام تند بدوام من رو با خودش نبرد. شایدم فکر کرده بود تنهایی راحت تر میشه از دست بابا فرار کرد. سینه های کوچکش از زیر لباس پیدا بودند. برای پوشاندن شان تلاشی نکرده بود. خم شد و سرش را گذاشت روی پاهای من، روسری اش سر خورد و موهای صافش بیرون ریختند. دست هایم بدون اختیار لغزیدند بین موهای خرمایی یاسمن. توی سکوت چشم هاش را بست. گفتم: هفته بعد که محمدحسن رفت مسجد، میام و کفش هات رو می برم خشک شویی. لبخند زد، همانطور درازکش، خودش را کشاند به سمت بالش. دست هایش را باز کرد تا در آغوش بگیرمش. اختیارم دست خودم نبود.
مثل همه وقت هایی که امید جوری قلبم را گرم می کند که انگار اولین بار است که تاس زندگی برایم شش آورده، هربار باورش می کنم و در را روی تمام باورهای قبلی ام می بندم؛ با خودم فکر می کنم که این بار فرق می کند. یادم می رود که همین امید بوده که هربار با قدرت، پرتم کرده به سمت موج بعدی تنهایی. توی آغوشم آرام گرفته بود که زنگ در را زدند. محمدحسن از پشت در صدایم کرد. یاسمن گفت محمدحسن نمی داند که آمده اینجا. گفت اگر بفهمد بی اجازه آمده پیش مرد غریبه می کشدش. خواستم آرام باشد. با صدای بلند به محمدحسن گفتم دستم بند است، باید کمی صبر کند. یاسمن لباس هایش را جمع کرد. پلکان خروج اضطراری اتاق را نشانش دادم. گفتم می تواند برود، دیرتر بیاید و بگوید مجبور شده برای خرید برود بیرون.
اما خودم هم می دانستم محمدحسن چنین چیزی را باور نمی کند. لباس هایش را نصفه و نیمه پوشید. از اتاق بیرون رفت. پله ها را چندتا یکی کرد و لنگ لنگان از در پارکینگ که زودتر بازش کرده بودم خارج شد، پیچید توی کوچه و دیگر ندیدمش. کفش هایش را پایین تخت جا گذاشت. چند هفته دنبالش گشتیم. یاسمن برنگشت. پدر و سیدمرتضی توی جلسه ساختمان و با همفکری همسایه ها به این نتیجه رسیده بودند که بعد از پلیس و بیمارستان ها، سراغ او را مراکز کودکان بی سرپرست بگیرند. سید هم شماره چندین مرکز را پیدا کرده بود، با تمام شان تماس گرفته بود و جوابی نگرفته بود. محمدحسن گفته بود یاسمن راه مادرش را پیش گرفته. گفته بود دلش نمی خواسته آخر عمری اینطور جلو اهل محل رسوا بشود و از پدر و سیدمرتضی خواسته بود برایش شغل دیگری پیدا کنند، جای دیگری پیدا کنند. خواسته بود دیگر دنبال یاسمن نگردند.
از همه جا که نا امید شدند، کفش ها را بردم به مرکز دختران پناهنده در شهر ری، گفتند صد و پنجاه دخترِ افغان آنجا زندگی می کنند، گفتند کسی مجاز به ورود به ساختمان نیست و تنها نشانه ی من برایِ یاسمنی که خودش را بینِ آن جمعیت پنهان کرده بود همان کانورس هایِ سفارشی اش بود. کفش ها را دمِ مرکز تحویل دادم و قرار شد بخاطرِ سفارشِ سیدمرتضی موقعِ حضور و غیاب کفش ها را به پایِ همه امتحان کنند، غروب بود که خبر آوردند کفش ها تا به تا بوده و به پای هیچ دختری نرفته. یاسمن، خودش را جایی میان این شهر چندمیلیونی مخفی کرده بود. یکسالی می شود که خبری از یاسمن نیست، کفش هایش از شستن جان سالم به در نبردند و حالا خواهر پنج ساله ام، گاهی پایش را می کند توی کفش یاسمن و لنگ لنگان توی خانه راه می رود. . .